تبليغاتX
"عاشقانه ترین حرف ها...واسه دل خودم"

"عاشقانه ترین حرف ها...واسه دل خودم"

"عاشقانه"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:45 PM  توسط "سیمین"  | 

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو..... از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:44 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:43 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:38 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:33 PM  توسط "سیمین"  | 

آرزومه

آرزومه که یه روز تو کلبه ی قشنگمون

یه شب صاف مهتابی، با دیوارای عنابی

دست بکشم رو گونه هات،خیره بشم به اون چشات

حس کنم کنارمی،تو آغوش گرم منی

سرت رو شونه هام باشه،دستات توی دستام باشه

نگات تو چشم من باشه،لبات روی لبهام باشه

از عشق هم گر بگیریم،از امروز و فرداها بگیم

با این دلهای پاکمون،یه جشن کوچیک بگیریم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:19 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:21 AM  توسط "سیمین"  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 9:35 AM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 9:34 AM  توسط "سیمین"  | 

 
______________
کاش به زمانی برگردم
که تنها غم زندگی ام
شکستن نوک مدادم بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 9:23 AM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:35 AM  توسط "سیمین"  | 

تنهای تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 6:27 PM  توسط "سیمین"  | 

ای کاش....

عشق چیست؟ همه میگویند عشق دریچه ایست که از آن با نگاه بازتر و دیدگانی پخته تر بر زندگی مینگری ولی پس چرا عشق من چشمانم را کمسو كرده؟ و اندک عقيده ای را که به زندگی كردن داشتم از من گرفته؟

 

ای كاش من هم همانند همه ی بی معرفتها رسم نامردی می آموختم و انسانها را در زندگی بازیچه میکردم ولی افسوس من بازیچه شدم. بازیچه ی باور ها ی لرزان دوست. بازیچه ی بی ثباتی او.

 

ای كاش لااقل دوست وقتی کسی را بخشيد دیگر ياد خطاهای گذشته ی او نمیکرد

آه خدای من تمام تنهایی من بخاطر دوست است دوستی که فکر میکردم همه کسم است و هیچ کس نبود.

 

من دنیا را از دوستی با او اگاه ساختم. به هر رهگذری میرسيدم از نیک اندیشی و اخلاق پاکش سخن میگفتم ولی بی خبر ز آن با خنجری در دست شادمان از اشكهايم  منتظر زخيم تر كردن زخمهایم است...

 

بی شک او هم اینک شادمان است شادمان ...نمی دانم عشقها ی ديروزش را باور کنم یا اخمها و نفرتهای امروز را او با من جفا کرد جفا جفا جفا.

 

آه ای خدا ی من دوست داشتن به چه معناست؟ دوست داشتن یعنی احساس تنهایی کردن بدون او و من مدتهاست بااین احساس انس گرفتم.

 

پروردگارا من کسی را عاشقانه میپرستم ولی او در دریای عقایدش غرق شده و حتی نیم نگاهی بر من دلشکسته ی تنها نمیکند. پروردگارا مرا راحت کن از این زندگی نکبتبار که به هر گوشه ای از آن که مینگری جز رنگ نامردی و بیمعرفتی و فراموشی چیز دیگری نخواهی دید

 

خدایا ای كاش منم همانند او سنگین دل بودم و امروز این چنین آزرده خاطر نبودم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 6:23 PM  توسط "سیمین"  | 

lab2lab

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:17 AM  توسط "سیمین"  | 

تنهاترین تنها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:47 AM  توسط "سیمین"  | 

تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:38 AM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 4:21 PM  توسط "سیمین"  | 

حس خوبه با توبودن

حس خوبه با تو بودن   دیگه با من آشنا نیست .

 

شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست.

 

من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم.

 

واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم.

 

توی رود خونه ی قلبت   قایق من رفتنی بود .

 

من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود .

 

چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم.

 

دست خوب و مهربونی یاورت باشه عزیزم


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 4:21 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 4:20 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 4:20 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 4:19 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:36 AM  توسط "سیمین"  | 

دلم برات تنگ شده.....


 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:31 AM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 6:3 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 6:2 PM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 6:1 PM  توسط "سیمین"  | 

تقدیم به....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:30 AM  توسط "سیمین"  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:18 AM  توسط "سیمین"  |